شب تهی از مهتاب ،
شب تهی از اختر
ابر خاکستری بی باران پوشانده ،
آسمان را يکسر .
ابر خاکستری بی باران دلگير است
و سکوت تو پس پرده خاکستری سرد کدورت افسوس !
سخت دلگير تر است...
شب تهی از مهتاب ،
شب تهی از اختر
ابر خاکستری بی باران پوشانده ،
آسمان را يکسر .
ابر خاکستری بی باران دلگير است
و سکوت تو پس پرده خاکستری سرد کدورت افسوس !
سخت دلگير تر است...
سلام!
حال همهی ما خوب است
ملالی نيست جز گم شدنِ گاه به گاهِ خيالی دور،
که مردم به آن شادمانیِ بیسبب میگويند
با اين همه عمری اگر باقی بود
طوری از کنارِ زندگی میگذرم
که نه زانویِ آهویِ بیجفت بلرزد و
نه اين دلِ ناماندگارِ بیدرمان!
نامهام بايد کوتاه باشد
ساده باشدسید علی صالحی
زیر آسمانی بی رنگ و جلا زندگی می کنی
بر زمین تو ،باران،چهره عشق هایت را پر آبله می کند
پرندگانت همه مرده اند
در صحرایی بی سایه و بی پرنده زندگی می کنی
آنجا که هر گیاه در انتظار سرود مرغی خاکستر می شود.
دگر جا نیست
قلبت پر از اندوه است
خدایان همه آسمانهایت بر خاک افتاده اند
چون کودکی
بی پناه و تنها مانده ای
از وحشت می خندی
و غروری کودن از گریستن پرهیزت می دهد.
این است انسانی که از خود ساخته ای
از انسانی که من دوست می داشتم
که من دوست می دارم.
دوشادوش زندگی
در همه نبرد هاجنگیده بودی
نفرین خدایان در تو کارگر نبود
و اکنون ناتوان و سرد
مرا در برابر تنهایی
به زانو در می آوری.
آیا تو جلوه ی روشنی از تقدیر مصنوع انسان های قرن
مایی؟
انسان هایی که من دوست می داشتم؟
که من دوست می دارم؟
دگر جا نیست
قلبت پر از اندوه است.
می ترسی_ به تو بگویم _تو از زندگی می ترسی
از مرگ بیش از زندگی
از عشق بیش از هر دو می ترسی.
به تاریکی نگاه می کنی
از وحشت می لرزی
و مرا در کنار خود
از یاد
می بری.
احمد شاملو
زندگی دام نیست
عشق دام نیست
حتی مرگ دام نیست
چرا که یاران گم شده آزادند
آزاد و پاک
من عشقم را در سال بد یافتم
که می گوید « مأیوس نباش؟ »
من امیدم را در یأس یافتم
مهتابم را در شب
عشقم را در سال بد یافتم
و هنگامی که داشتم خاکستر می شدم
گر گرفتم.
زندگی با من کینه داشت
من به زندگی لبخند زدم،
خاک با من دشمن بود
من بر خاک خفتم،
چرا که زندگی سیاهی نیست
چرا که خاک خوب است،
من بد بودم اما بدی نبودم
از بدی گریختم
و دنیا مرا نفرین کرد
و سال بد در رسید
سال اشک پوری،سال خون مرتضا
سال تاریکی.
و من ستاره ام را یافتم من خوبی را یافتم
به خوبی رسیدم
و شکوفه کردم.
تو خوبی
و این همه اعتراف هاست.
من راست گفته ام و گریسته ام
و این بار راست می گویم تا بخندم
زیرا آخرین اشک من نخستین لبخند من بود.
تو خوبی
و من بدی نبودم
تو را شناختم تو را یافتم و همه حرفهایم
شعر شد سبک شد.
عقده هایم شعر شد همه سنگینی ها شعر شد
بدی شعر شد، سنگ شعر شد، دشمنی
شعرشد
همه شعرها خوبی شد
آسمان نغمه اش را خواند، مرغ نغمه اش را خواند ،آب
نغمه اش را خواند
به تو گفتم« گنجشک کوچک من باش
تا در بهار تو من درختی پر شکوفه شوم »
و برف آب شد شکوفه رقصید آفتاب درآمد.
من به خوبی ها نگاه کردم و عوض شدم
من به خوبی ها نگاه کردم
چرا که تو خوبی و این همه اقرارهاست، بزرگترین
اقرارهاست.
من به اقرارهایم نگاه کردم
سال بد رفت و من زنده شدم
تو لبخند زدی و من برخاستم.
دلم می خواهد خوب باشم
دلم می خواهد تو باشم و برای همین راست می گویم
نگاه کن:
با من بمان.
احمد شاملو
از دلم رست گیاهی سرسبز
سر برآورد درختی شد و نیرو بگرفت
برگ بر گردون سود
این گیاه سرسبز
این بر آورده درخت اندوه
حاصل مهر تو بود
و چه رویاهایی
که تبه گشت و گذشت
و چه پیوند صمیمیتها
که به آسانی یک رشته گسست
چه امیدی، چه امید؟
چه نهالی که نشاندم من و بی بر گردید
دل من می سوزد
که قناریها را پر بستند
و کبورترها را
آه کبوترها را
و چه امید عظیمی به عبث انجامید
در میان من و تو فاصله هاست
گاه می اندیشم
می توانی تو به لبخندی این فاصله را بر داری
تو توانایی بخشش داری
دستهای تو توانایی آن را دارد
که مرا زندگانی بخشد
چشمهای تو به من می بخشد
شور عشق و مستی
و تو چون مصرع شعری زیبا
سطر برجسته ای از زندگی من هستی!
دفتر عمر مرا
با وجود تو شکوهی دیگر
رونقی دیگر هست
می توانی تو به من
زندگانی بخشی
یا بگیری از من
آنچه را می بخشی
....................................
من به بی سامانی
باد را می مانم
من به سرگردانی ابر را میمیانم
من به آراستگی خندیدم
من ژولیده به آراستگی خندیدم!
سنگ طفلی ، اما
خواب نوشین کبوتر ها را در لانه می آشفت
قصه بی سر و سامانی من
باد با برگ می گفت
باد با من می گفت:
" چه تهیدستی مرد"
ابر باور می کرد
من در آینه رخ خود دیدم
و به تو حق دادم
آه می بینم، می بینم
تو به اندازه تنهایی من خوشبختی
من به اندازه زیبایی تو غمگینم
چه امیدی عبثی
من چه دارم که تو را در خور؟
هیچ
من چه دارم که تو را در خور؟
هیچ
تو همه هستس من،هستی من
تو همه زندگی من هستی
تو چه داری؟
همه چیز
تو چه کم داری؟
هیچ
....
حمید مصدق
تندیس جاودان،
ای مرمر سپید;
ای پاکی مجرد پنهان،
در انجماد سنگ;
من عابدانه در دل محراب سرد شب،
بدرود با خدای کهن گفتم.
هرگز کسی نگفته سپاس تو،
این گونه صادقانه که من گفتم.
دیگر مرا با این عذاب دوزخیت
_ مگذار
مهر سکوت را،
زین سنگ واره لب سرد ساکتت
_ بردار
از این نگاه سرد،
با چشمهای سنگی تو،
دلگیر می شوم.
ای آفریده من
آری تو جاودانه جوانی،
من پیر می شوم.
در این شبان تیره و تاریک اینک،
ای مرمر بلند سپید،
تندیس دستپرور من،
پرداختم تو را.
با این شگرفت تیشه اندیشه
در طول سالیان،
_ که چه بر من رفت -
با واژه های ناب
در معبد خیالی خود ساختم تو را.
اما،
ای آفریده من!
- نه
ای خود تو آفریده مرا،
_ اینک
با من چه میکنی؟
حمید مصدق
شفیعی کدکنی