تبليغاتX
در هوای تو

در هوای تو

شب تهی از مهتاب ،

شب تهی از اختر

ابر خاکستری بی باران پوشانده ،

آسمان را يکسر .

 

ابر خاکستری بی باران دلگير است

و سکوت تو پس پرده خاکستری سرد کدورت افسوس !

سخت دلگير تر است...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم بهمن 1390ساعت 18:3  توسط نفس  | 

سلام!
حال همه‌ی ما خوب است
ملالی نيست جز گم شدنِ گاه به گاهِ خيالی دور،
که مردم به آن شادمانیِ بی‌سبب می‌گويند
با اين همه عمری اگر باقی بود
طوری از کنارِ زندگی می‌گذرم
که نه زانویِ آهویِ بی‌جفت بلرزد و
نه اين دلِ ناماندگارِ بی‌درمان!

نامه‌ام بايد کوتاه باشد

ساده باشد
بی حرفی از ابهام و آينه،
از نو برايت می‌نويسم
حال همه‌ی ما خوب است
اما تو باور نکن!

سید علی صالحی

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم آبان 1390ساعت 17:55  توسط نفس  | 

به تو بگویم


دگر جا نیست
قلبت پر از اندوه است
آسمان های تو آبی رنگی گرمایش را از دست داده است

زیر آسمانی بی رنگ و جلا زندگی می کنی
 بر زمین تو ،باران،چهره عشق هایت را پر آبله می کند
پرندگانت همه مرده اند
در صحرایی بی سایه و بی پرنده زندگی می کنی
آنجا که هر گیاه در انتظار سرود مرغی خاکستر می شود.
دگر جا نیست
قلبت پر از اندوه است
خدایان همه آسمانهایت بر خاک افتاده اند


چون کودکی
بی پناه و تنها مانده ای
از وحشت می خندی
و غروری کودن از گریستن پرهیزت می دهد.

این است انسانی که از خود ساخته ای
از انسانی که من دوست می داشتم
که من دوست می دارم.
دوشادوش زندگی
   در همه نبرد هاجنگیده بودی
نفرین خدایان در تو کارگر نبود
و اکنون ناتوان و سرد
مرا در برابر تنهایی
   به زانو در می آوری.

آیا تو جلوه ی روشنی از تقدیر مصنوع انسان های قرن
                                                                 مایی؟
انسان هایی که من دوست می داشتم؟
که من دوست می دارم؟

دگر جا نیست
قلبت پر از اندوه است.

می ترسی_ به تو بگویم _تو از زندگی می ترسی
از مرگ بیش از زندگی
از عشق بیش از هر دو می ترسی.

به تاریکی نگاه می کنی
از وحشت می لرزی
و مرا در کنار خود
از یاد
     می بری.
احمد شاملو

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم آبان 1390ساعت 14:48  توسط نفس  | 

نگاه کن!

سال بد
سال باد
سال اشک
سال شک.
سال روزهای دراز و استقامت های کم
سالی که غرور گدایی کرد.
سال پست
      سال درد
           سال عزا
سال اشک پوری
سال خون مرتضا
سال تاریکی

زندگی دام نیست
عشق دام نیست
حتی مرگ دام نیست
چرا که یاران گم شده آزادند
آزاد و پاک

من عشقم را در سال بد یافتم
که می گوید « مأیوس نباش؟ »
من امیدم را در یأس یافتم
مهتابم را در شب
عشقم را در سال بد یافتم
و هنگامی که داشتم خاکستر می شدم
گر گرفتم.

زندگی با من کینه داشت
من به زندگی لبخند زدم،
خاک با من دشمن بود
من بر خاک خفتم،

چرا که زندگی سیاهی نیست
چرا که خاک خوب است،

من بد بودم اما بدی نبودم
از بدی گریختم
و دنیا مرا نفرین کرد
و سال بد در رسید
سال اشک پوری،سال خون مرتضا
سال تاریکی.

و من ستاره ام را یافتم من خوبی را یافتم
 به خوبی رسیدم
و شکوفه کردم.

تو خوبی
و این همه اعتراف هاست.
من راست گفته ام و گریسته ام
و این بار راست می گویم تا بخندم
زیرا آخرین اشک من نخستین لبخند من بود.

تو خوبی
و من بدی نبودم
تو را شناختم تو را یافتم و همه حرفهایم
          شعر شد سبک شد.
عقده هایم شعر شد همه سنگینی ها شعر شد

بدی شعر شد، سنگ شعر شد، دشمنی
               شعرشد
همه شعرها خوبی شد
آسمان نغمه اش را خواند، مرغ نغمه اش را خواند ،آب
                  نغمه اش را خواند
به تو گفتم« گنجشک کوچک من باش
تا در بهار تو من درختی پر شکوفه شوم »
و برف آب شد شکوفه رقصید آفتاب درآمد.
من به خوبی ها نگاه کردم و عوض شدم
من به خوبی ها نگاه کردم
چرا که تو خوبی و این همه اقرارهاست، بزرگترین
                      اقرارهاست.
من به اقرارهایم نگاه کردم
سال بد رفت و من زنده شدم
تو لبخند زدی و من برخاستم.
دلم می خواهد خوب باشم
دلم می خواهد تو باشم و برای همین راست می گویم
نگاه کن:
با من بمان.

احمد شاملو

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم تیر 1390ساعت 18:58  توسط نفس  | 

تردید


او  را به رویای بخار آلود و گنگ شامگاهی دور،گویا دیده بودم من ..
لا لایی گرم خطوط پیکرش، در نعره های دوردست و سرد مه، گم بود.
لبخند بی رنگش به موجی  خسته می مانست ،
در هذیان شیرینش، ز دردی گنگ می زد گوییا لبخند ...
هر ذره چشمی شد وجودم تا نگاهش کردم، از اعماق نو میدی صدایش کردم:
    - ای پیدای دور از چشم!
" دیریست تا من می چشم رنجاب تلخ انتطارت را
" رویای عشقت را،در این گودال تاریک، آفتاب واقعیت کن!"
و آندم که چشمانش،در آن خاموش، بر چشمان من لغزید
در قعر تردید این چنین با خویشتن گفتم:
" آیا نگاهش پاسخ پر آفتاب خواهش تاریک قلب یـآسبارم نیست؟
" آیا نگاه او همان موسیقی گرمی که من احساس آن را در هزاران  خواهش پر درد دارم نیست؟
" نه!
" من نقش خام آرزوهای نهان را در نگاهم می دهم تصویر!"
آنگاه نومید،از فروتر جای قلب یآسبار خویش کردم
بانگ باز او دور:
" ای پیدای دور از چشم !.."
او، لب ز لب بگشود و چیزی گفت پاشخ را
اما صدایش با صدای عشق های دور از کف رفته
 می مانست ...
لالایی گرم خطوط پیکرش، از تار و پود محومه
پوشید پیراهن.
گویا به رویای بخار الود و گنگ شامگاهی دور او را
دیده بودم من ...
احمد شاملو
+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم تیر 1390ساعت 19:30  توسط نفس  | 

از دلم رست گیاهی سرسبز

سر برآورد درختی شد و نیرو بگرفت

برگ بر گردون سود

این گیاه سرسبز

این بر آورده درخت اندوه

حاصل مهر تو بود

و چه رویاهایی

که تبه گشت و گذشت

و چه پیوند صمیمیتها

که به آسانی یک رشته گسست

چه امیدی، چه امید؟

چه نهالی که نشاندم من و بی بر گردید

دل من می سوزد

که قناریها را پر بستند

و کبورترها را

آه کبوترها را

و چه امید عظیمی به عبث انجامید

در میان من و تو فاصله هاست

گاه می اندیشم

می توانی تو به لبخندی این فاصله را بر داری

تو توانایی بخشش داری

دستهای تو توانایی آن را دارد

که مرا زندگانی بخشد

چشمهای تو به من می بخشد

شور عشق و مستی

و تو چون مصرع شعری زیبا

سطر برجسته ای از زندگی من هستی!

دفتر عمر مرا

با وجود تو شکوهی دیگر

رونقی دیگر هست

می توانی تو به من

زندگانی بخشی

یا بگیری از من

آنچه را می بخشی

....................................

من به بی سامانی

باد را می مانم

من به سرگردانی ابر را میمیانم

من به آراستگی خندیدم

من ژولیده به آراستگی خندیدم!

سنگ طفلی ، اما

خواب نوشین کبوتر ها را در لانه می آشفت

قصه بی سر و سامانی من

باد با برگ می گفت

باد با من می گفت:

" چه تهیدستی مرد"

ابر باور  می کرد

من در آینه رخ خود دیدم

 و به تو حق دادم

آه می بینم، می بینم

تو به اندازه تنهایی من خوشبختی

من به اندازه زیبایی تو غمگینم

چه امیدی عبثی

من چه دارم که تو را در خور؟

هیچ

من چه دارم که تو را در خور؟

هیچ

تو همه هستس من،هستی من

تو همه زندگی من هستی

تو چه داری؟

همه چیز

تو چه کم داری؟

هیچ

....

حمید مصدق

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم خرداد 1390ساعت 19:58  توسط نفس  | 

می خواهم بروم ..

..
می خواهم بروم..
     بعد از من ...
       شعرهایم یتیم می شوند
   غمهایم رها
   شادی هایم رقصان
  بعد از تو ..
این مباد
 بعد از من ..
    قلبی آن سوی مرزها با سکوت پیوند خواهد خورد
  و چشمانی فریاد خواهد شد
 سیب سرخ عشق کال خواهد شد
  دریا دیگر آبی نیست
 و آتش ساحل..
 
بعد از من ..
  پنجره ای بسته و دیگر هیچ
بعد از تو ..
این مباد!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم خرداد 1390ساعت 20:7  توسط نفس  | 


می توان در دل این مزرعه ی خشک و تهی بذری ریخت
    می توان
                      از میان فاصله ها را برداشت
دل من با دل تو
                          هر دو بیزار از این فاصله هاست
قصه نغز تو از غصه تهی ست
    باز هم قصه بگو
تا به آرامش دل
               سر به دامن تو بگذارم و در خواب روم
چه شبی بود وچه روزی افسوس
    با شبان رازی بود
روزها شوری داشت
                                ما پرستو ها را
از سر شاخه به بانگ هی ،هی
                                      می پراندیم در آغوش فضا
ما قناریها را
    از درون قفس سرد رها می کردیم
آرزو می کردم
     دشت را سرشار ز سرسبزی رویا ها
من گمان می کردم
                  دوستی همچو سرودی سرسبز
چهار فصلش همه اراستگی ست
            من چه می دانستم
               هیبت باد زمستانی هست!
من چه می دانستم
سبزه می پژمرد از بی آبی!
                                    من چه می دانستم
     سبزه یخ می زند از سردی دی!
      من چه می دانستم
دل هر کس دل نیست
         قلبها ز آهنگ و سنگ
قلبها بی خبر از عاطفه اند ...
حمید مصدق
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1390ساعت 19:56  توسط نفس  | 

ای قامت بلند مقدس،

تندیس جاودان،

ای مرمر سپید;

ای پاکی مجرد پنهان،

در انجماد سنگ;

من عابدانه در دل محراب سرد شب،

بدرود با خدای کهن گفتم.

هرگز کسی نگفته سپاس تو،

این گونه صادقانه که من گفتم.

دیگر مرا با این عذاب دوزخیت

            _ مگذار

مهر سکوت را،

زین سنگ واره لب سرد ساکتت

            _ بردار

از این نگاه سرد،

با چشمهای سنگی تو،

دلگیر می شوم.

 

ای آفریده من

آری تو جاودانه جوانی،

من پیر می شوم.

در این شبان تیره و تاریک اینک،

ای مرمر بلند سپید،

تندیس دستپرور من،

پرداختم تو را.

 

با این شگرفت تیشه اندیشه

در طول سالیان،

         _ که چه بر من رفت -

با واژه های ناب

در معبد خیالی خود ساختم تو را.

 

اما،

ای آفریده من!

- نه

ای خود تو آفریده مرا،

            _ اینک

با من چه میکنی؟

 

حمید مصدق

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم اردیبهشت 1390ساعت 19:56  توسط نفس  | 

قصد رحیل


من عاقبت ، از اینجا خواهم رفت
پروانه ای که با شب می رفت
این فال را برای دلم دید.
دیریست،
مثل ستاره ها چمدانم
از شوق ماهیان و تنهایی خودم
پر کرده ام، ولی
مهلت نمی دهند که مثل کبوتری
در شرم صبح پر بگشایم
با یک سبد ترانه و لبخند
خود را به کاروان برسانم.
اما،
من عاقبت از اینجا خواهم رفت.
پروانه ای که با شب می رفت،
این فال را برای دلم دید.

شفیعی کدکنی

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم اردیبهشت 1390ساعت 18:38  توسط نفس  |